امیر
امشب خونه امیر بودم .باور نمی کنم چند سال کنار یک آدم زندگی کرده باشم، باهاش خندیده باشم و گریه کرده باشم ولی تا این حد نشناخته بوده باشمش. هنوز هم باورش برام سخته که امیر تا این حد آدم روشنی باشه. تا امروز فقط با هم بودیم و بس ولی امروز صحبتهایی می کرد که برام خیلی غریب بود. یعنی ممکنه یه آدم انقدر تودار باشه که بعد از این همه وقت، دوستانش هیچ اطلاعی از درونش نداشته باشن.
الآن می تونم ادعا کنم که تو تمام عمرم آدمی به عمق امیر ندیدم. نمی دونم کور بودم یا خودم رو به کوری زده بودم ولی هر چی باشه، امیر اون آدمی نبود که من فکر می کردم. به نظرم غیر ممکن بود که یه آدم در اوج مسخرگی و شوخی تا این حد نسبت به مسائل پیرامونش آگاه باشه، تا این حد بزرگوارانه برخورد کنه، تا این حد گذشت داشته باشه.
باید بفهمیم که هممون اشتباه کردیم. خیلی هم اشتباه کردیم. نباید امیر رو فقط به دلیل رفتارش تا این حد ساده نگاه می کردیم. من درون این انسان چیزهایی دیدم که به جرأت می تونم بگم خیلی ها تصورش رو هم نمی تونن بکنن.
امیر یه درویش واقعیه. یکی که باطنش واقعا پاک و ساده است.
این دختر زیبا که انگار داره فکر می کنه حنانه ست