هرزه نگاری
دیروز دانشگاه داداشم بودم. دیدم که خیلی جاها شبیه منه. حتی بهش می گفتن رضا. خیلی یاد خودم افتادم.نه قدیمها. الانم. یاد دوستام افتادم. یاد ارتباطام . ادمهای دورم. اکیپ. این واژه ی بی تعریف. خسته شدم. بلد نیستم بقیشو. نمی دونم باید چی کار کنم. بعضی وقتها فکر می کنم خراب کردم. ریدم. و خیلی زود بعدش به این فکر می کنم که من با طرز تفکر خودم زندگی می کنم. آدمهایی رو می بینم که دیگه نمی تونم باهاشون مثل قبل باشم. ادمایی که دیگه حاضر نیستند تحمل کنند. دوستامو می بینم که دارن از سرمایه مایه می ذارن. دیگه سودی نیست. جریانی نیست. و این تموم شدنیه. صدای کفگیر و ته دیگ رو می شنوم. شده بیست و چهار سالم . عقبم. نه از بقیه. از خودم. می ترسم. و واکنشم به ترس فقط اینه که به خودم مطمئن تر می شم. می دونم اینایی که می گم فقط اطمینان دادن به افکار غلطه ولی وقتی همه یه جور غلط دربارت حرف می زنن اگه به همه شک نکنی یکم خودتو نگاه می کنی. از جاهام خسته شدم. تنوع می خواهم . گشایش می خوام. سخته. سخته که منتظر معجزه باشی. بی خبری سخته. هر روز همه چی رو مرور می کنم ولی اشتباهی نمی بینم. از خودم راضی ام. من درست بودم. یعنی همونی بودم که می خواستم. می تونم به جامعم فحش بدم یا به اطرافیانم. ولی اونم نمی شه. من دوست ندارم انقدر آزمایش بشم. تو کی ای که منو امتحان کنی. ولی چی کار کنم. نمی خوام . نمی دونم چجوری میشه این خذعبلات رو سامون داد؟ من دارم می برم. یه حرکت نو می خوام. یه چشمه ی تمیز. من بره می خوام. من همون بره رو می خوام. فهمیدم. از همین می گم. آره این جوری خوبه. رفتیم خرید. من دم در وایستادم. یه بره بسته بودن به درخت داشت از برگهاش می خورد. برگ دادم بهش. نگرفت ازم. نخورد. بغلش کردم. فشارش دادم به خودم. ترسید. نازش کردم . تمیز بود. تمیز تمیز. نازش کردم. نازش کردم. سرشو ناز کردم. بین چشماشو بوسیدم. نگاش کردم . نگام می کرد. بازم نازش کردم. بغلم بود. شکمش روی رونهام بود. پاهاش این ور. دستها و سرش اونور. سرشو اوردم بالا که چشماشو نگاه کنم. می خواستم رامم بشه. نه برای این که باهاش بجنگم. تمام دوستیمو بهش دادم. نه برای این که تو دامم بیفته. فقط چون دوسش داشتم. وقتی معشوقت غیر موجود دوپا باشه می تونی باهاش صادق باشی. وقتی زبون گفتاریت رو نمی فهمه می تونی بهش بگی دوسش داری. بهش گفتم. در گوشاش. نازش کردم. بوسیدمش. بلندش کردم نشوندمش رو پاهام. مثل یه بچه نشست رو پاهام. بچه ها نگام می کردن. داهاتیا. دوستام. برگ چیدم . بهش دادم. خورد. صورتش رو بوسیدم و نازش کردم. دستم رو لیسید. صورتم رو نزدیک کردم. صورتم رو لیسید. نگاه می کردیم همدیگه رو. اصلا مهم نیست. من اون بره رو دوست داشتم. دختری که صاحب بره بود گفت خوب باهاش دوست شدی. بله. خوب باهاش دوست شده بودم. باور نکنید ولی فردا که قرار بود برم پیشش. لباسهای خوبم رو پوشیدم موهامو مرتب کردم. ژل زدم . عطر زدم. و وقتی مغازه دار گفت امروز نمیاد واقعا بغض کردم. من بره ها رو دوست دارم ازون به بعد حتی اگه به قول ایمان بعد دو ماه بره میشه گوسفند و گوسفند هیچ عکس العملی نداره. من بچه ها را دوست دارم. ادعا می کنم که موجودات قبل از سنی که مجبور باشند برای نیاز هاشون تعامل کنند با جامعه ی اطرافشون حس قوی ای تو فهمیدن دوست داشته شدن دارند. این موجودات تا اون موقع بسیار سخاوتمند هستند. و دوست داشته شدن رو دوست دارند و عکس العمل دارند. دوست می دارند. دقت کن. می تونی یه تعریف برای دوست داشتن بگی؟ نمی تونی. چون مجبوری بری . چون زمان برات متوقف نمیشه. یه بار عموم گفت دوست داری چند ساله باشی؟ هفت سالم بود. گفتم هر چی بیشتر بهتر. گفت چرا؟ گفتم چون خودم می تونم برم برای خودم خرید کنم. خندید گفت من برعکس توام. هر چی کمتر بهتر. تا اینجا حالم از خودم به هم می خوره. زمان من داره می ره. بابا می گه ازین به بعد زمان خیلی زود تر می گذره. نمی فهمی کی سی سالت شد. کی چهل سالگی رفت. گذران عمرو رو تو بچگی با تولدم می فهمیدم. من تولدهای بزرگی داشتم. الان هر روز داره زمان می گذره. دارم پیر می شم. حس می کنم. افتادم. مهم نیست دیگه. هیچ وقت پوچ گرا نیستم ولی می خوام بعدم رو زود تر ببینم. زیاد موندم اینجا. یه معلم انشا داشتیم. از یه ادیبو مترجم می گفت. می گفت آخر عمرش می گفته خسته شدم. می خوام بقیشو ببینم. از گفتن خسته شدم. هیچ وقت فکر نمی کنم اشتباه کردم . من راهی رو رفتم که دوست داشتم. به خودم قول می دم که کاری رو بکنم که فکر می کنم درسته. یا حداقل دوست دارم. حتی فکر می کنم که تا حالا موفقم و خوب بودم. وای خسته شدم . چرا یکی پیدا نمیشه که بتونم باهاش حرف بزنم و بفهمه چی می گم. و بهم بگه چی میشه.
این دختر زیبا که انگار داره فکر می کنه حنانه ست