جشن فارغ التحصيلي دانشكده فيزيك ورودي 4

 

هنوز هيچ كس براي هيچ چيز ،از زمان، حتي مكان ،آدما ،يا هيچ چيز ديگه اي تصميم نگرفته. نقطه صفر مرزي ايم الان.

۱-البته تموم نمی شه برا من.

۲-صرفا اطلاع رسانیه. یعنی من نه مسئولم نه اصلا طرحش از منه.

۳-از سال بالایی ها و پایینی هم به شدت کمک می خواهیم .

۴-هر پیشنهاد یا نقد و ملاحظه ای خوبه و کمک می کنه.

۵-سرعت باید بالا باشه. خیلی وقت نداریم.

۶-منم چند تا ایده دارم. مسئول که انتخاب شد بهش می گم.

۷-سیاوش . محسن عرفان زاده. علی پاک نیت. مرتضی پیشنهاد های من برای قبول مسئولیت اند. اگه کسی تمایل داره یا آدمی رو می خواد معرفی کنه بگه.

۸-شما ها كه بلاگ داريد هم اطلاع رساني كنيد.

9-mrezamazozo@gmail.com ميل منه.

 10-- منتظرم.

از طرف سیاوش امیری






 

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کنماییم و موج سودا شب تا به روز تنهااز من گریز تا تو هم در بلا نیفتیماییم و آب دیده در کنج غم خزیدهخیره کشی است ما را دارد دلی چو خارابر شاه خوبرویان واجب وفا نباشددردی است غیر مردن آن را دوا نباشددر خواب دوش پیری در کوی عشق دیدمگر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمردبس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی

 

 

ترک من خراب شب گرد مبتلا کنخواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کنبگزین ره سلامت ترک ره بلا کنبر آب دیده ما صد جای آسیا کنبکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کنای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کنپس من چگونه گویم کاین درد را دوا کنبا دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کناز برق این زمرد هی دفع اژدها کنتاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

 

 

جواب کامنت خصوصی شنبه چهاردهم فروردین ساعت 20:13

 

گیرم تو راست می گی. تو هیچ کدوم از قشنگی هاش رو ندیدی و منم قبول می کنم که فاحشست...

بعدش چی دوست عزیز؟ تا کجا می خوای نبینیش؟ تو رو خدا بفهم. ببین "من" دارم این حرف رو بهت می زنم. من رضا دارم می گم. کلهم اجمعینش همینه. حالا خودت رو جر بدی هم همینه. باهاش حال کنی هم همینه. بیای همینه. زود بری همینه. نیای همینه. 

بیا بیرون. از بهار بیا بیرون. نابود نکن خودت رو و من رو و خیلی های دیگه رو.

 

پی نوشت : به هیچ کس ربط نداره که من می تونستم این رو با یه اس ام اس بهش بگم.

 

لیلای من

 

خواب دیدم...

یه دختر کوچیک. ۳ یا شایدم ۴ ساله.

دخترم بود.

تپل. موهاش حالت داشت. نه خیلی بلند . طلایی بود موهاش. ازون خط ها که بین کف دست و شروع ساعد دست میوفته داشت. رون هاش هم تپل بود. نمی دونم پوشک داشت یا کهنه لاستیکی بود ولی هر چی بود رو رونهای پاش یه خط سرخ انداخته بود. ازون خط ها که آدم دوست داره به بابا ننه ی بچه فحش بده. من عاشق این خط هام. هر آدمی می تونه دقت کنه و این جور خط های دوست داشتنی رو تو اندام بچه های یکم تپل ببینه. واقعا قشنگند این خط ها.

ازم فاصله نمی گرفت. دخترم رو می گم.  انگار می خواست باهاش بازی کنم. کمی از زانو هام بلند تر بود. دور و برم می چرخید. می پلکید. نه می خندید نه ناراحت بود. خیلی شفاف به خاطر دارمش. اگه یه روز دختر دار شدم  می تونم با این دخترم مقایسش کنم. اسم این دخترم لیلا نبود. نمی دونم از کجا اینقدر مطمئنم!

من اگه دختر دار شم اسمش رو لیلا می گذارم. بدون شک. مامانش می تونه اسم بقیه رو بگذاره. اصلا هر چی دوست داره صداش کنه . من بهش می گم لیلا. شایدم فقط یه بار وقتی خوابه برم در گوشش بگم دخترم من همیشه دوست داشتم اسمت رو لیلا بگذارم. ااااااه نمی دونم شایدم مجبور شم حتی این رو هم بهش نگم. کاش وقتی بزرگ شد بیاد این جا رو بخونه. شایدم نیاد. اصلا گه خورده مامانش. من می خوام اسم دخترمون لیلا باشه. زوره.

 چشماش کاملا معمولی بود. تو صورت خیلی از بچه های هم سن و سالش از همون چشم ها هست.

حس پدر بودن داشتم.

رو پاهام نشستم که نوازشش کنم. ولی...

دوست نداشت. نمی خواست بهش دست بزنم.

نخواستم غرور پدری بیشتر لکه دار شه.

 بازم ازم فاصله نگرفت. انگار می خواست باهاش بازی کنم.

کسی تعبیر می کنه؟

 

 

 

 

یکی بیاد ته قصه رو بگه من بخوابم