برداشتی آزاد از واقعه ی علی بن طعان
تشنه بودم. همه تشنه بودیم. من بیشتر از همه تشنه بودم. لب هایم خشک شده بودند٬ زبانم سفید. خشکی شکاف میان زبانم را حس می کردم. از حال می رفتم. بیدار می شدم. هوا گرم بود. آب نداشتیم. از حال رفتم. هزار نفری می شدیم. آب نداشتیم.
گفتند قافله ای می آید. قافله آرام می آمد. کوچک بود. نزدیک شد. شاید آب داشتند. اگر داشتند به ما می دادند. ولی شاید برای همه ی ما آب نداشتند. قافله نزدیک شد. چند سوار جلو آمدند. با چند نفر از ما حرف زدند. به قافله شان برگشتند. قافله به ما رسید.
دو گروه شدند. عده ای آب آوردند. عده ای همراه با شتران دور تر ایستادند. روی شتر ها کابین بسته شده بود. کسی از کابین ها پایین نیامد. به دستور یک مرد طشت ها را روی زمین گذاشتند. توی طشت ها آب ریختند. بعد مشک های پر آب را آوردند. ما آن چنان تشنه بودیم که به طشت ها حمله کردیم. مشک ها را برداشتیم و دویدیم. آن قدر می دویدیم تا تنها می شدیم. مشک را باز می کردیم. تا می توانستیم می نوشیدیم. بقیه ی آب را روی سرمان می ریختیم. آب روی زمین می ریخت.
هوا گرم بود. خورشید وسط آسمان بود. من هنوز تشنه بودم. نه رمق داشتم خودم را به طشت ها برسانم نه کسی از ما برایم مشکی آورد. مرد هنوز وسط ایستاده بود. مشک می آورد. طشت می گذاشت. دستور می داد آب بیاورند. به کابین ها نگاه می کرد. دستور داده بود عده ای از کابین ها مواظبت کنند. کسی از کابین ها پیاده نشد.
نگاه مرد به من افتاد. به طرفم آمد. دید تشنه ام. نمی توانم آب بنوشم. به من مشکی پر داد. مشک را گرفتم. از دستم افتاد. من روی زمین بودم. به من نگاه کرد. فهمید نمی توانم خودم آب بنوشم. دلش سوخت. نشست کنارم. مشک را باز کرد. آب روی صورتم پاشید. دستش را پر آب کرد. به دهانم نزدیک کرد. از من خواست عجله نکنم. آرام به من آب داد. من سیراب شدم. مشک را به من داد. بلند شد. رفت. صورت آن مرد را به ذهنم سپردم. نگاهش را ٬ وقتی نشست و به من آب داد. پیش خودم گفتم ازاین بیابان که رفتیم او را به خانه ام دعوت خواهم کرد. از او تشکر خواهم کرد. به او خواهم گفت که اگر نمی آمد من می مردم. صورت آن مرد مهربان را به خاطرم سپردم.
مرد دستور داد طشت ها را پر کنند و جلوی اسب ها بگذارند. اسب ها تشنه بودند. ما به فکر تشنگی خودمان بودیم. او فهمید اسب ها تشنه اند. دستور داد با نیزه سه پایه هایی ساختند. مشک ها را به سه پایه ها آویزان کردند. شب که شد رفتند آن طرف و با فاصله از ما اطراق کردند. زن ها از کابین ها پایین آمدند. خیمه هایی برایشان درست کردند. به دستور مرد بین ما و سپاه خودش طشت گذاشتند. چراغ روشن کردند. روی سه پایه ها مشک آویزان کردند٬ تا هر کس می خواهد آب بردارد.
ظهر شد. آن چه را از صبح دیدم باور نمی کردم . می خواستم بدانم چه خواهد شد. آن مرد آمد. ما دورش حلقه زدیم. حرف می زد برای ما. چیزی می خواست. از حمایت کننده حرف می زد. از حرم فرستاده ی خدا می گفت. از ثواب می گفت. از تشنگی می گفت. می گفت بچه هایش تشنه اند. آن مرد تشنه بود ولی برای خانواده اش آب می خواست. آن مرد به ما هزار نفر آب داده بود. حالا ما بیشتر شده بودیم .آب هم داشتیم. آن مرد برای خانواده اش فقط٬ آب می خواست.
رفت سمت خیمه هایش. برگشت. عبایش را کنار زد. خوب صدایش به گوشم می رسید . می گفت اگر به من رحم نمی کنید به این نوزاد رحم کنید که تشنه است. نوزادش را بوسید. روی دست گرفت تا ما او را ببینیم.
من مشک آب را برداشتم. خوب یادم بود صورت آن مرد را . او به من آب داده بود. حالا برای نوزادش آب می خواست. داشتم آب می بردم. یکی از ما روی زانویش نشست. کمان را از پشتش برداشت. توی تیردانش فقط یک تیر داشت. آن را توی کمان گذاشت. تیر زهر داشت. تیر سنگین بود. نوک تیر می درخشید. دستش را عقب برد. کمان خم شد. نمی دانستم چه چیز را نگاه می کند. یک چشمش را بست. دستش را از ته تیر رها کرد.
زانوهایش نلرزیدند. دستش سیاه نشد. زه کمان پاره نشد. بادها نلرزیدند تا تیر را منصرف کنند. تیر راهش را عوض نکرد. چرخ گردون حیا نکرد. تیر به مقصدش نزدیک شد. تیر به سمت مرد تشنه رفت. تیر به سمت نوزاد مرد تشنه رفت. تیر به سمت گلوی نوزاد تشنه رفت. مشکی که برداشته بودم که به مرد بدهم به زمین رسید. تیر به حلقوم نوزاد آن مرد رسید. همان مرد که به ما آب داده بود.
من به گلوی او خیره شدم. چشمان او حالتش را از دست داد. او دیگر گریه نکرد. مرد به تیر نگاه کرد. مسیر تیر را دنبال کرد. به صاحب تیر رسید. به او خیره ماند. زمین نمی چرخید. زمان نمی گذشت . مرد پلک نمی زد. چشمانش را بست و دوباره باز کرد. هنوز تیر همان جا بود. خون را توی مشتش گرفت و به هوا پاشید. خون که روی هوا بود من برگشتم.
من ترسیدم. ترسیدم مرد به من نگاه کند. ترسیدم نگاهش به من بیفتد. برگشتم. سوار اسبم شدم. شنیدم که مرد فریاد می زد و از خدایش می پرسید از ارزش آن خون. شنیدم که می خواست بداند ارزش این خون بیشتر است یا ناقه ی صالح. ولی من می ترسیدم او مرا بین آنها ببیند. سوار اسب شدم. آنها به من گفتند جیره ام کم خواهد شد. گفتند به من خلعت و انعام نخواهند داد. ولی من می خواستم بروم. من می ترسیدم آن مرد به من نگاه کند. آنها به من گفتند مرا خواهند کشت. ولی من از مردن نمی ترسیدم. من می ترسیدم آن مرد که با دستانش به من آب داد به من نگاه کند.
در راه چوپانی راهم را برید. می گفت امروز بیابان غوغاست. می گفت گوسفندانش آب نمی خورند. می گفت وحوش بیابان زوزه می کشند. می پرسید از باد های سیاه. از گل آلود شدن آب. از طوفان هایی که هیچ وقت ندیده بود.
به چوپان گفتم این اطراف دعوایی بر پاست. کسی را دعوت کردند و رسم مهمان نوازی نمی دانند. به او گفتند باغ هایشان پر بار شده٬ درختهایشان از بار میوه خمیده٬ رود هایشان پر آب شده٬ از ظلم حاکم به ستوه آمدند و منتظر مردند. به او گفتند منتظر عدل پدر آن مردند و سپاه دارند. او را دعوت کردند.
به چوپان گفتم آنها سپاه داشتند ولی سپاهشان تشنه بود. آن مرد به آنها آب داد. به چوپان گفتم آن مرد با دستان خودش به من آب داد.ولی آن ها باز هم تشنه بودند. آن ها به خون جوانان مرد تشنه بودند. آنها تشنه ی اسارت خانواده ی مرد بودند.
به چوپان گفتم که من از دست مرد آب خوردم و می ترسم نگاهش به نگاهم بیفتد.

این دختر زیبا که انگار داره فکر می کنه حنانه ست