کلاغ
خسته شدم دوست داشتم یه کلاغ می بودم. یه کلاغ می بودم می دونی چرا کلاغ؟ داشتم تو دانشکده راه می رفتم( حیاط دانشکده) و کلی دغدغه داشتم. یه کلاغ دیدم بالای ساختمون نشسته بود و فکر می کرد هیچ چیز هم براش مهم نبود برای آیندش هم چیزی متصور نبود نه دنبال رفاه و امکانات بود نه تحصیلات نه لباس ... نه باید دنبال لباس سایز خودش می گشت نه باید لباسشو مرتب می کرد می دونی؟ اصلا بین کلاغها مهم نیست که کی چه لباسی بپوشه ... خوشبخت ترین و بدبخت ترین کلاغها عین همند و لباس ندارند.
حالا من یه کلاغم دارم تو آسمون پرواز می کنم و هیچ چیز برام مهم نیست. حتی تفریح هم دارم من تنها پرنده ای ام که می تونم در حین پرواز (معذرت می خوام) برینم. وقتی می بینم یه استاد داره زیادی زر زر می کنه یا یه آدم داره بلند بلند دروغ میگه یا چه می دونم یکی داره از کمبود اعتماد به نفس بقیه سو ءاستفاده می کنه وقتی می بینم یکی رفته تو خودش و برای بیرون در آوردنش یه ضربه لازمه وقتی یکی تمام دنیاش رو تو لباس فاخرش می بینه یا وقتی کسی فکر می کنه هیچ وقت اوضاع بد تر از این نمیشه ... از اون بالا می رینم بهش (بازم عذر می خوام) ضربه می زنم... تکونش می دم... جلو همه آبروش رو می برم... خودش رو به خودش ثابت می کنم گریه اش رو در می آرم. می خندونمش. یا کمکش می کنم یا یه کاری می کنم که دیگه نتونه از جاش بلند شه اینا می تونن تفریحام باشن. من از یه آدم خوشبخت ترم.
یه چیزی... نه انگار شاید سخت تر باشه اگه من ریدم (...) و اون جا خالی داد چی؟ اگه اونم عصبانی شد و با سنگ من رو زد چی؟ اگه اونی که از اعتماد به نفس نداشتن بقیه سو استفاده می کرد چنان ضربه ای خورد که شکست چی؟ اگه جاش رو لباسش موند و پاک نشد چی؟ اگه دیگه اون لباس رو نپوشید چی؟ اگه فقط اون لباس رو داشت چی؟ اگه اونی که می خواستم تکونش بدم خورد زمین... نشست و زمین گیر شد چی؟ نه. احتمال تموم اینا مثل قبلیا زیاده . من کلاغم و از بالا می بینم و همه حقیقت رو نمی بینم و نمی دونم . کلاغ بودنم خیلی سخته... دلم گرفت
می خوام آدم باشم. آدم. شاید یه آدم بتونه خیلی بهتر چیزا رو عوض کنه. بدون اینکه برینه بهشون.

این دختر زیبا که انگار داره فکر می کنه حنانه ست