success
بابا گفت بچه های آبدارچی رو تو مدرسه می زنن.
می گفت زنش می گه بیا برگردیم شهرمون. ولی اون فکر می کنه باید این شرایط رو تحمل کنه که بچه هاش مثل اون نشن. پیشرفت کنن.
اون نمی دونه...کتک خور رو میزنن. شهری و داهاتی نداره. شهری ها متمدنانه می زنن. داهاتی ها محکم.
اگه جای بچه هاش بودم هر روز کینه پس انداز می کردم. و بعدتر ها که پیشرفت می کردم می شدم مبصر. بعدش شاید مهندس. دکتر . استاد. از همه بدتر پدر. و وقتی خوب پیشرفت می کردم کاری می کردم که همه ی شهری ها و داهاتی ها رنگ بیرحم پیشرفت رو ببینن.
از ارزش های قراردادی بین انسانها بیزارم.
کاش انقدر پیشرفت نمی کردیم که زیبایی خیلی مهم نباشه. کاش هیچ وقت دو واژه ی منزلت و اجتماع به هم نمی رسیدند. کاش هیچ وقت چشم سیاه جاش رو به تقوا نمی داد. اگرم تقوا بین آدما مهم بود کاش فقط به بلندی ریش دیده می شد.
کاش بشر فقط می تونست به اندازه ی انگشت های دو دستش بشمره.
کاش اعداد نمی موندن تو حافظه ها. کاش فقط ماهی ها تفت داده می شدند.
این دختر زیبا که انگار داره فکر می کنه حنانه ست